الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

196

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و باقى را با ثفل بيرون كند . اما گرده به خونى كه در آن مائيت باشد غذا گيرد و باقى را به مثانه فرستد . و بايد كه بدين قدر اقتصار كنيم از بيان نعمت حق تعالى در سببهايى كه براى خوردن ساخته شده است . و اگر كيفيت حاجت جگر به دل و دماغ ياد كنيم ، و حاجت هر يكى از اين عضوهاى رئيسه به ديگرى ، و كيفيت شاخ زدن « 286 » رگهاى جهنده از دل سوى باقى تن كه روح به واسطهء آن رسد ، و كيفيت شاخ زدن « 287 » عصبها از دماغ سوى باقى تن كه حس به واسطهء آن رسد ، و كيفيت شاخ زدن رگهاى ناجهنده از جگر سوى باقى تن كه غذا به واسطهء آن رسد ، پس كيفيت تركيب اندامها و عدد استخوان‌ها و عضله‌ها و رگها و اوتارها « 288 » و رباطها « 289 » و غضروفها و رطوبتهاى آن ، هر آينه سخن دراز شود . و بدان همه حاجت است [ 144 ] براى خوردن و كارهاى ديگر جز آن . بلكه در آدمى چند هزار است از عضله‌ها و رگها و عصبها كه در خردى و بزرگى و باريكى و ستبرى و بسيارى انقسام و اندكى آن مختلف است . و هيچ چيز نيست از آن كه نه در آن يك حكمت است يا دو يا سه يا چهار تا ده و زيادت از آن . و آن همه نعمتهاست از خداى - عز و جل - بر تو . اگر از جملهء آن ، يك رگ جهنده ساكن شود ، يا يك رگ ساكن بجنبد ، هر آينه هلاك شوى ، اى بيچاره . پس نعمت حق تعالى اوّل ببين تا پس از آن بر شكر قوّت يا بى . چه تو از نعمتهاى خداى - عز و جل - جز خوردن نشناسى ، و آن خسيس‌تر آن است . آن گاه از نعمت خوردن نشناسى مگر آن كه گرسنه شوى پس بخورى . و درازگوش نيز داند كه گرسنه شود پس بخورد ، و رنج كشد پس بخسبد ، و آرزو برد پس مباشرت كند ، و بياسايد پس بسكيزد « 290 » و لگد زند . و چون تو از نفس خود ندانى مگر آن چه درازگوشى داند ، پس چگونه به شكر نعمتهاى خداى قيام نمايى ؟ و آن چه بر سبيل ايجاز سوى آن اشارت كرديم ، قطره‌اى است از يك دريا ، از درياهاى نعمت خداى - عز و جل . پس قياس كن بر اجمال آن چه بگذاشتيم از جملهء آن چه بشناختيم از بيم تطويل . و كل آن چه ما شناخته‌ايم و همه خلق شناخته‌اند ، به اضافت آن چه شناخته‌اند از نعمتهاى حق تعالى ، كم از قطره‌اى است از دريا ، الاّ آن است كه هر كه چيزى از اين بداند شمه‌اى از معانى قول حق تعالى : وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها « 291 » دريابد . پس بنگر كه حق تعالى چگونه قوام اين عضوها و قوام منفعتها و قوّتها و ادراكهاى آن باز بسته است به بخارى لطيف كه از چهار خلط برآيد ، و قرارگاه او دل است ، و در همه تن به واسطهء رگهاى جهنده برود ، و به هيچ جز وى از اجزاى تن نرسد كه نه در حال رسيدن آن در آن جزوها آن چه بدان محتاج باشد ، از قوّت حس و ادراك و قوّت حركت و جز آن ، حادث شود ، چون چراغى كه در

--> ( 286 ) شاخ زدن ، شاخه زدن ، انشعاب . ( 287 ) شاخ زدن ، شاخه زدن ، انشعاب . ( 288 ) اوتار ( ج وتر ) ، عصبها ، پيها . ( 289 ) رباط ، زرد پى . ( 290 ) سكيزيدن كتاب توبه ، پاورقى 166 . ( 291 ) نحل 16 - 18 .